مادرم تماس گرفت وگفت حال بابا خوب نیست.هرچه سریعترخودت روبرسان بیمارستان قائم.
شب ازنیمه گذشته بودکه رسیدم بیمارستان .
دست پای پیرمردروبسته بودندبه تخت،مثل دیوانه های زنجیری!!!
برای یک لحظه دلم گرفت!!!
بادیدن من زدزیرگریه !باورش نمی سد که من به ملاقاتش رفته باشم .اون هم ساعت 1شب.
دست و پاش روبازکردم !
داداش کوچیکم گفت :داداش دستاش روبازنکن خیلی اذیت می کنه !دیشب سرم روازدستش کنده می خواسته پرستارهارو بزنه.....
پیشانی باباروبوسیدم وخندیدم اونهم خندید.
مردی که یک روز همه زندگیش روبرای بزرگ شدن ما گذاشته امروز خودش مثل بچه های کوچیک شده!تاصبح بادکمه های یقه پیراهن من بازی می کرد.
بهش خندیدم وگفتم:فردااسباب بازیهای عرفان رو می آرم باهاش بازی کنی!ماشین بیارم یا هواپیما!
خندید وخندیدم.
صبح ساعت 8 ماروازاطاق بیرون کردند .گفتندتاساعت 12 کسی روروی سر بیمارراه نمیدیم.
من هم به همراه برادرم اومدیم وروبه روی دراورِِژانس روی نیمکت خوابیدیم.
درعالم خواب وبیداری بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد.
صدای پشت خط آشنابود.سلام کرد.
من هم باخنده گفتم :سلام آقای مهندس درویش
گفت:من با آقای اسماعیل زاده کارداشتم امانمی دونم باکدوم اسماعیل زاده تماس گرفتم ؟
گفتم :همشون اینجاجمعند حالاکدوم یکیشون رو می خوای ؟علیرضا،حسین،تازه باباشون هم اینجاست.بعدهم باصدای بلندزدم زیرخنده آخه من ومهندس درویش ازاین شوخیهازیادداریم.
صدای پشت خط گفت: آقای اسماعیل زاده اشتباه گرفتید!
:آخ آخ آقای مهندس ولیدوست ببخشید نشناختمتون!
: آقای اسماعیل زاده اشتباه گرفتید!
دهنش سرویس عباس بود !راننده پایه یک شرکت که هرازچندگاهی من روسرکارمی گذاره.
باصدایی آرام وطوری که مزاحم خانواده های اطراف نشم چندتافحش چاله میدونی بهش دادم وگفتم :فلان فلان شده.دهنت سرویس عباس توئی؟
: آقای اسماعیل زاده اشتباه گرفتید!من احمدی هستم .راستش بایکی از همکاران به نام حسن اسماعیل زاده کارداشتم اشتباها شماره شمارو گرفتم!!!
دیگه نفهمیدم چی میگه !!!
فکرش روبکن !!!مدیرعامل سابق اتحادیه به آدم زنگ بزنه وآدم اینجوری سوتی بده!!
حس عجیبی بود! درحالی که داشتم باداداشم ازته دل می خندیدم به عمق فاجعه ای که اتفاق افتاده بود فکر می کردم
حال وهوای بخش اعصاب وروان بیمارستان قائم خیلی به هم ریخته است!
یک مشت آدم پیر که به لطف علم پزشکی زنده موندنداما هیچ کاری نمی تونند بکنند .
هرچندساعت یک نفربایدپوشاک زیرشون رونگاه کنه !
آدمهایی که روزی برای خودشون کسی بودندامروز حتی نمی توانند زیرپای خودشون روتمیز کنند.
من اونجا بیماری رودیدم که 24 ساعت تمام کسی پوشاکش روعوض نکرده بود !
مدفوع زیر پای پیرمرد خشک شده بود!
مردی با75 سال تمام امروزبه آغازش بازگشته بود!!
شب توی خواب دیدم که پدرم در حالی که روی تخت بیمارستان نشسته یک دسته پول به من داد.
درعالم بیداری قبل ازاینکه روزشب شوداین پول به دستم رسید.
ازجائی که اصلافکرش رانمی کردم.