تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک دیوانه

تراوشات ذهنی یک دیوانه

تیمارستان ان لاین

تا که بودیم نبودیم کسی

توی سالن انتظاربهشت رضا(ع)ودرحالی که منظر اتمام غسل وکفن پدرمرحومم بودم یک شعر زیبانظرم راجلب کرد:

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت مارا غم بی هم نفسی

تاکه خفتیم همه بیدارشدند

تاکه مردیم همگی یارشدند

قدرآن شیشه بدانیدکه هست

نه درآن موقع که افتاد وشکست


پ.ن:نمی توان برگشت وآغازخوبی داشت اما می توان آغازکرد وپایان خوبی داشت.

نوروزمبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 19:54  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

برمی گردم

درگیرجابه جاکردن خانه به نیشابور شهر عطار وخیام بودم.

فکرمی کنم بعدازمدتها به آنچه که حقم بوددارم می رسم.

موقعیت کاری باحقوق دوبرابرکارقبلی به اضافه امکانات شهری ده برابر شهر قبلی!!!!

البته هنوز سیستمم رودرست نکردم والان هم از کافی نت دارم آپ میشم.

جای شماخالی دراولین شبی که به نیشابور آمدم رفتم به آرامگاه خیام وجای شما روخالی کردم...

قلیان میوه ای وچای نبات و کتابفروش باذوقی که سی دی استاد شجریان رو که درنهایت ذوق وهنر رباعیات خیام رو خوانده گذاشته و..........جای شما که خیلی خالی بود




+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 21:56  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

باجناق

دوستان عزیزی که مطالب وبلاگ من روپیگیری می کنند می دونند که خواهر خانم من یک سال پیش طلاق گرفته  ومن درپست آخرقصه آرزو کردم که ای کاش همه اینها یک خواب بود.

جدیدا خبردارشدم که به لطف خدا این دونفردوباره به هم رجوع کردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 18:59  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

دكترعلي شریعتي واختلاس

 

دكترعلي شريعتي در كتاب "تشيع علوي ,تشيع صفوي" مي گويد:

در تاریخ از این نمونه ها بسیار داریم ، مثلاً مذهب زرتشت ، که در دوره اشکانی در حال مبارزه با اشکانیان بود ، و در حال کشمکش با نظام حاکم ، در دوره ساسانی حاکم بر سرنوشت جامعه و بر همه قدرت ها ، حتی قدرت سیاسی می شود ، به نهایت قدرتش می رسد و در اوج شکوه و عظمتش می درخشد ، معابد در منتهای زیبایی ، و در نهایت آزادی و رواج ، در ایران پشت سر هم بنا می شود ، و آتش های مقدس در سراسر ایران بر افروخته می گردد ، اما ! در همانجا است که دیگر روح مذهب زرتشت متوقف می شود ........................با چنین تحلیلی این تناقض تاریخی را می توان حل کرد که می بینیم مذهب زرتشت در دوره ساسانی و بخصوص عصر انوشیروان ، به اوج شکوه و قدرت و استقرارش می رسد ، و با این همه در همین هنگام است که مانی و مزدک ظهور می نمایند و آن همه نفوذ پیدا می کنند ، و ندای اینها پاسخ لبیک از متن مردم ، بخصوص از جانب نیروی جوان و روشن می شنود ، بطوریکه می توان از تاریخ استنباط کرد که به اصطلاح امروز ، انتلکتوئل های جامعه ایرانی و متفکران و تحصیلکرده ها و جوانان نو اندیش به سوی مانی و توده ها بشدت بسوی مزدک روی آورند و این تناقض – شکست در پیروزی – نشان دهنده این واقعیت است که این مذهب ، در قله عظمت و حکومتش متوقف شد ! یعنی حرکتش تبدیل به انستیتوسیون یا نظام شد ، و ایستاد ! و آنوقت در برابرش نهضت های مذهبی و اجتماعی ضد زرتشت بوجود آمدند .

--------------------------------------------------------

روزي كه اعلام كردند 3000ميلياردتومان اختلاس شده زيادتعجب نكردم.

شايدگوشهاي من به شنيدن كلمه اختلاس عادت كرده!!!

امازماني متوجه عمق فاجعه شدم كه درروزنامه هاوسايتها خواندم كه 3000ميلياردتومان اختلاس يعني :

1-یعنی پول نجات دریاچه ارومیه ۲- یعنی بودجه ۱۵ سال عمرانی استان آذربایجانغربی  ۳- یعنی یارانه یکماه ۷۵ میلیون شهروند ایرانی  ۴- نصف بودجه دفاعی کشور  ۵-نصف بودجه وزارت نیرو  ۶- یعنی هزینه تحصیل کلیه دانش آموزان کشور ۷- یعنی بودجه عمرانی یکسال ۲۰ استان بزرگ کشور ۸- یعنی هزینه ساخت ۴۰ سد در کشور  ۹- یعنی هزینه ازدواج ۶۶۰۰۰۰ نفر (هزینه ازدواج را ما فانتزی حساب کردیم) ۱۰ - یعنی شغل پایدار برای ۲۰۰ هزارنفر.
یعنی...................................۵۰۰ هزار وام خودرو

--------------------------------------------------------

دكترعلي شريعتي درادامه مي گويد:

واگرفرصت مي داشتم نشان مي دادم كه اگر اسلام هم درقرن هفتم برمذهب زرتشت نتاخته بود..................مسيحيت به چنان سرعت همچون آتش ايران رافرامي گرفت كه اگراسلام متوفقش نكرده بودمذهب زرتشت راازجامعه برداشته وبه درون آتش دانهايش افكنده بود وخاكستر كرده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 23:37  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

چت روم علمي


چند شب قبل هوس كردم سري به چت روم بزنم واز طريق چت روم علمي (science)افتخار آشنائي باچندتا دانشمندخارجي راپيداكنم.

به جان شما نه به جان خودم!!! دراين چت رومها شاهدحضور گسترده عالمان عرب زبان بودم.

عالمان بزرگي كه وقتي چت رومهاي آسيا رادرتصرف علماي ايراني ديده اند به چت رومهاي سگ وگربه وفيزيك هجوم آورده اند واين چت رومها رابه تصرف خوددرآورده اند.

ماحصل اين چت علمي اين شدكه چندتائي فحش عربي كه معنايش رانمي فهميديم نوش جان كرديم وچندتائي ناسزاي انگليسي كه معنايش رانفهميدند نثار!!!

جماعت مصري بيكار كه حداقل اطلاعات انگليسي راندارند نشسته اند پاي نت و....!!!!!همان كاري رامي كنندكه ماتوي چت رومها مي كنيم.

شايداينجوري مي خواهندعقده كمبودهاي خودشان راخالی كنند.

انشاءالله حالاكه از شر ديكتاتورخلاص شدندديگر عقده اي براي خالي كردن نداشته باشند.


ماحصل اين چت كردن آشناشدن بايك جوان سوري باحال بودكه قرارشد يكي از عقده هاي دل من روخالي كنه:

يعني قرارشدبره زينبيه سرقبردكترعلي شريعتي ويك دل سيرازطرف من فاتحه بخونه!!!!




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 17:1  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

آخرين نصيحت كوروش كبير

آخرين نصيحت كوروش كبير به فرزندانش:

اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

منبع:+
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 20:58  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

نوربباردبه قبر پدرخانم

يك چيزي توگلوم گيركرده كه اگه جايي نگم منفجرميشم:

يك روز نگهبان مركزتكثيرماهيان گرمابي زهك (جائي كه من ودوستانم پايان نامه كارشناسي را مي نوشتيم)در وصف يكي ازهمكارانش گفت كه :فلاني پدرخانمش پولداراست وخيلي بهش كمك مي كند.

من هم گفتم :مردي كه خانمش خرج خانه اش رابدهد بهتر است كه شب جمعه جايش راباخانمش عوض كند و...

از صداي خنده حضاروسرخ شدن يكي ازافرادجمع متوج شدم كه سوتي بزرگي داده ام.امابزرگتر ازآن سوتي وضع وحال فعلي من مي باشد كه درنوع خود بي نظيرمي باشد:

درحالي كه اينجانب درگيردرآوردن يك لقمه نان هستم خانمم به همراه برادرهايش وبه خرج آنهارفته اندمسافرت.

اقامت در خانه رهن شده توسط خانم!!!مسافرت با ماشين اهدائي مادرخانم !!!

بنده هم مثل خانمهايي كه بعدازانجام كارهاي روزانه منتظردخول شوهرشان هستنددرانتظاردخول مباشم.

نكته:هرورودوخروج يك دخول محسبه مي شود.

نوربباردبه قبر پدرخانم!!!



عنفوان جواني هم كه فكر مي كردم خيلي عقل كل هستم درحضورجمعي از دوستان اعلام كردم كه من بعداز اينكه مشغول به كارشدم ظرف مدت 2سال وبابه كاربستن سياست رياضت اقتصادي خانه خواهم خريد.آنروز بعدازيك بحث طولاني بر سر اين موضوع با دوستان شرط يك نهار رابستم.

همينقدرخدمتتان بگويم كه الان نزديك به ده سال است كه مشغول به كار شده ام ونهايت هنرمندي من اين بوده است كه جوري درمحلمان رفت وآمدكنم كه كسي من رانبيند!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 22:21  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

پدر

مادرم تماس گرفت وگفت حال بابا خوب نیست.هرچه سریعترخودت روبرسان بیمارستان قائم.

شب ازنیمه گذشته بودکه رسیدم بیمارستان .

دست پای پیرمردروبسته بودندبه تخت،مثل دیوانه های زنجیری!!!

برای یک لحظه دلم گرفت!!!

بادیدن من زدزیرگریه !باورش نمی سد که من به ملاقاتش رفته باشم .اون هم ساعت 1شب.

دست و پاش روبازکردم !

داداش کوچیکم گفت :داداش دستاش روبازنکن خیلی اذیت می کنه !دیشب سرم روازدستش کنده می خواسته پرستارهارو بزنه.....

پیشانی باباروبوسیدم وخندیدم اونهم خندید.

مردی که یک روز همه زندگیش روبرای بزرگ شدن ما گذاشته امروز خودش مثل بچه های کوچیک شده!تاصبح بادکمه های یقه پیراهن من بازی می کرد.

بهش خندیدم وگفتم:فردااسباب بازیهای عرفان رو می آرم باهاش بازی کنی!ماشین بیارم یا هواپیما!

خندید وخندیدم.


صبح ساعت 8 ماروازاطاق بیرون کردند .گفتندتاساعت 12 کسی روروی سر بیمارراه نمیدیم.

من هم به همراه برادرم اومدیم وروبه روی دراورِِژانس روی نیمکت خوابیدیم.

درعالم خواب وبیداری بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد.

صدای پشت خط آشنابود.سلام کرد.

من هم باخنده گفتم :سلام آقای مهندس درویش

گفت:من با آقای اسماعیل زاده کارداشتم امانمی دونم باکدوم اسماعیل زاده تماس گرفتم ؟

گفتم :همشون اینجاجمعند حالاکدوم یکیشون رو می خوای ؟علیرضا،حسین،تازه باباشون هم اینجاست.بعدهم باصدای بلندزدم زیرخنده آخه من ومهندس درویش ازاین شوخیهازیادداریم.

صدای پشت خط گفت: آقای اسماعیل زاده اشتباه گرفتید!

:آخ آخ آقای مهندس ولیدوست ببخشید نشناختمتون!

: آقای اسماعیل زاده اشتباه گرفتید!

دهنش سرویس عباس بود !راننده پایه یک شرکت که هرازچندگاهی من روسرکارمی گذاره.

باصدایی آرام وطوری که مزاحم خانواده های اطراف نشم چندتافحش چاله میدونی بهش دادم وگفتم :فلان فلان شده.دهنت سرویس عباس توئی؟

: آقای اسماعیل زاده اشتباه گرفتید!من احمدی هستم .راستش بایکی از همکاران به نام حسن اسماعیل زاده کارداشتم اشتباها شماره شمارو گرفتم!!!

دیگه نفهمیدم چی میگه !!!

فکرش روبکن !!!مدیرعامل سابق اتحادیه به آدم زنگ بزنه وآدم اینجوری سوتی بده!!

حس عجیبی بود! درحالی که داشتم باداداشم ازته دل می خندیدم به عمق فاجعه ای که اتفاق افتاده بود فکر می کردم


حال وهوای بخش اعصاب وروان بیمارستان قائم خیلی به هم ریخته است!

یک مشت آدم پیر که به لطف علم پزشکی زنده موندنداما هیچ کاری نمی تونند بکنند .

هرچندساعت یک نفربایدپوشاک زیرشون رونگاه کنه !

آدمهایی که روزی برای خودشون کسی بودندامروز حتی نمی توانند زیرپای خودشون روتمیز کنند.

من اونجا بیماری رودیدم که 24 ساعت تمام کسی پوشاکش روعوض نکرده بود !

مدفوع زیر پای پیرمرد خشک شده بود!

مردی با75 سال تمام امروزبه آغازش بازگشته بود!!


شب توی خواب دیدم که پدرم در حالی که روی تخت بیمارستان نشسته یک دسته پول به من داد.

درعالم بیداری قبل ازاینکه روزشب شوداین پول به دستم رسید.

ازجائی که اصلافکرش رانمی کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:42  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

آریوبرزن

پس از آنکه فرمانده سپاه فتح استان نصب مجسمه آریوبرزن در ورودی شهر یاسوج را مورد انتقاد قرار داد،دادستان یاسوج به شهرداری این شهر دستور داد مجسمه آریوبرزن را از میدانی به همین نام در شهر یاسوج پایین بیاورد.

سردار شهابی فر صبح پنجشنبه در کنگره سرداران و 600 شهید شهرستان بویراحمد گفته بود:"امروز دم اسب آریو برزن را مشرف بر تمثال مبارک شهیدان کرده‌اند که ضروری است دادستان کهگیلویه و بویراحمد دستور تخریب آن را بدهد."

آریو برزن، دلاوری که طعم شکست را به اسکندر چشاند.

آریوبرزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدوني به ايران زمين ، دليرانه از سرزمين خود پاسداري كرد و در اين راه جان باخت و حماسه ی «در بند پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت. برخی او را از اجداد لرها يا كردها می دانند.

 

 «اسكندر مقدوني » در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شكست پاياني ايران، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد. اسكندر براي فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد: بخشي به فرماندهي (پارمن يونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوي پارسه روان شد و خود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان (كوه كهكيلويه)رادر پيش گرفت و در تنگه هاي دربند پارس(برخی آنرا تنگ تك آب و گروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومت ايرانيان روبرو گرديد.

 

در جنگ در بندپارس آخرين پاسداران ايران با شماري اندك به فرماندهي آريوبرزن دربرابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند و سپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريوبرزن و پاسداران تنگه هاي پارس گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه هاي كوهستاني امكان پذير نبود. ازاين رو «اسكندر» به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيلThermopyle متوسل شد و با کمک یک اسیر یونانی از بيراهه و گذر از راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند و آنان را در محاصره گرفت.

 

آريوبرزن با 40سوار و 5 هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن، خط محاصره را شكست و براي ياري به پاتخت به سوي پارسهPersepolice شتافت ولي سپاهياني كه به دستور «اسكندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش ازرسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. آريوبرزن با وجود واژگوني پايتخت و در حالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود، حاضر به تسليم نشد و آنقدر در پیكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه يارانش از پاي در افتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود.

 

لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند و نکته آخر اینکه اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرم خیانت کشت.

بر پايه يادداشتهاي روزانه  "كاليستنسCallisthenes "  مورخ رسمي اسكندر، 12 اوت (21 مرداد)  سال 330 پيش از ميلاد، نيروهاي اين کشورگشای ستمگر مقدوني در پيشروي به سوي "پرسپوليس (پارسه)" پايتخت آن زمان ايران، در يك منطقه كوهستاني صعب العبور (دربند پارس) با يك هنگ از ارتش ايران (1000 تا 1200 نفر) به فرماندهي سردار «آريوبرزن Ariobarzan» رو به رو و متوقف شدند و اين هنگ چندين روز مانع ادامه پيشروي ارتش دهها هزار نفري اسكندر شده بود

منبع:آریوبرزن


آریوبرزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 20:6  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

لقا’الله

توضیح نوشت:میگن زن ملانصرالدین ازیک روضه خوان شنید که هرزن وشوهری که دراین دنیاباهم ...بکنند درآن دنیایک خانه بهشتی به نامشان می شود.نامبرده هم که هوس خانه بهشتی کرده بودموضوع راباملامطرح کرد.

بعدازخریداولین خانه بهشتی زن ملا روبه ملاکردوگفت این خانه باشه مال تو حالایک خانه هم برای من بخریم. ملاهم که حال نفس کشیدن نداشت گفت:چاره ای نیست توی اون دنیاهم باهم توی یک خانه زندگی می کنیم.


صبح روزجمعه بود ومن داشتم باکامپیوترم ورمی رفتم که دیدم عروس مادر گرامیمان خرامان خرامان وباسینی چایی دردست وارداطاق شد.

ماهم که ظرف چندروز گذشته به دلیل مشغله کاری وهمچنین پذیرایی از مهمانان گرامی ازجمله برادر خانم بهترازجان موفق به لقاءالله نشده بودیم بالبخندی برلب وبه قصدقربّه الی الله وبانیت خرید خانه ای بهشتی به سمت ایشان رفتیم.

لیوان چایی دردست وکلمات عاشقانه برلب بودکه ناگهان تمام خانه به لرزه درآمد.

ماکه نفهمیدیم چه شداما ازگشادی چشمان همسرگرامیمان فهمیدیم که اتفاق پیش بینی نشده ای رخ داده وهرلحظه امکان دارد که نامبرده قالب تهی کند.

باوربفرمائید وقتی که پسرپدرسوخته مان رادیدیم که روی صندلی نشسته وبه مانگاه می کند ماهم چیزی نمانده بود که قالب تهی کنیم.

درهرصورت ازدرگاه خداوندمنان شاکریم که خریدخانه درحدچانه زدن باقی ماند و وجهی بین طرف ردو وبدل نشد.


 

پ.ن۱:خنده تلخ من ازگریه غم انگیزتراست         حالم ازگریه گذشته است به آن می خندم

پ.ن ۲:باورکنیدسرمان شلوغ است .

سوال فنی :علیرغم اینکه موقع گذاشتن کامنت برای دوستان گزینه ذخیره مشخصات رافعال می کنم اما مشخصات ماذخیره نمی شود.ویادرصورت ذخیره شدن بعدازچندروز پاک می شود.چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:35  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

روشنفکر

مثل یک پدرروشنفکرباپسرم رفتیم کتابخانه.

هرچندکه هنوزسوادخواندن ونوشتن نداره !!!اما دیدن کتابها وآدمهای کتابخوان می تونه روی اون تاثیرمثبتی داشته باشه!!

کتابدار محترم که از دوستان اینجانب هستند من وپسرم رو به بخش کودکان راهنمائی کرد .

کتابهایی باتصاویربرجسته برای پسرم اونقدرجذاب بودکه خیلی سریع باکتابخانه مانوس شد وشروع کردبه زیروروکردن کتابهای کتابخانه!!!

درهمین حین دخترکوچیکه رئیس کتابخانه که اتفاقاایشان هم از دوستان هستند وارد اطاق شد وبعدازاینکه دید پسرمن داره کتابهاروورق می زنه پرسید:مگه پسرشماسوادنداره؟

:نه !مگه شما سوادداری!!

واینطوری شد که من به اطاق مطبوعات رفتم ودختر رئیس کتابخانه شروع کردبه خواندن کتاب برای پسرمن .وتوی این مدت صدای قصه خوانی نامبرده توی کتابخانه به گوش می رسید.

آخروقت کتابخانه بود ومن رفتم تاپسرم روباخودم ببرم .

:چه دختر خوبی !!کلاس چندمی عموجان ؟

:من مدرسه نمیرم .میرم مهد.

موضوع برام جالب شدوبه همین خاطر ازش خواستم که یک قصه هم برای من بخونه!!

وزمانی که کتاب حسن کچل روچپه دستش گرفت وازروی شکلهاش شروع کرد به خواندن قصه متوجه شدم که یک ساعته سرکارم .

به همین سادگی !به همین روشنفکری!!


پ.ن:امام جمعه خمینی شهر در واکنش به تجاوز اشرار به زنان در یک باغ:آنها که مورد تجاوز قرار گرفتند آدم های علیه السلامی نبودند

روزمرد !روز تولد بزرگمردی که علیه السلام بودن آدمها برای او مهم نبود وحتي در برابر کندن خلخال از پاي زن يهودي بي‌تاب مي‌شد و اگر قالب هم تهي مي‌کرد حق داشت برهمه آزادمردان جهان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 8:56  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

سلام برسون

پسرم که چندروزی روبه همراه مادرش برای دید وبازدیدبه مشهدرفته بودند بالاخره رضایت دادند وبرگشتند.

بعدازبرگشت اومدپیش من وپس ازکلی زبان ریختن وخوش زبانی دربین صحبتهاش به من گفت:راستی بابائی دائی مهدی سلام رساند.دیگه اون آ قاهه هم به شما سلام رساند.

:کدوم آقاهه پسرم؟

:همون آقاهه دیگه .همون آقاهه که بازن عموازدواج کرده


پ.ن:سوءتفاهم نشه بنده خدامی خوادبگوعمو یادش نیومدگفت همون آقاهه که با زن عموازدواج کرده!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 15:41  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

خودم رومعرفی کردم

کلی این پا واون پا کردم

کلی باخودم کلنجار رفتم

تا اینکه به این نتیجه رسیدم که برم وخودم رومعرفی کنم.

دیدم دیگه پنهان کاری فایده نداره .

فرارازقانون هم دیگه حد وحدودی داره.....

رفتم وخودم رومعرفی کردم.

به همین سادگی...

حالا دیگه بازرسان محترم ستادساماندهی پایگاههای اینترنتی می دونند من کی هستم وکجاهستم و....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 19:24  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

اولین معلم

امشب که در چهارچوب خاطرات قدیمی به دنبال اولین معلمم می گشتم متوجه شدم که طی سی سال گذشته همیشه درمورداولین معلمم اشتباه می کردم.

تاهمین ۱۰دقیقه قبل فکرمی کردم که اولین معلم من آقای طوسی معلم کلاس اول دبستان یاسر مشهده.اما حالا به یک نتیجه جالب رسیدم وآن هم اینکه اولین معلم من پدرم بود.

پدرم به رسم آن روزها اولین کسی بودکه روخوانی قرآن را به من یادداد.

یادش به خیربعدازظهرهای ماه رمضان توی حیاط خونمون می نشستیم وباهم قرآن می خوندیم.

قرآن من از این قرآنهای بزرگ بودکه درحاشیه صفحاتش شان نزول آیات رونوشته بود.من هم وقتی که پدرم داشت قرآن می خوند مطالب حاشیه قرآن روکه بیشترشبیه قصه بودمی خوندم.

پدرم وقتی که خسته می شد می گفت حالا شمابخوان وتازه اون موقع متوجه می شد که من درعالم بچگی مشغول شیطنت وکنجکاوی بودم وبه جای خواندن قرآن حاشیه های اون رومی خواندم.

*********************

این قرآن خوان بودن ما علاوه برمزایای زیادی که داشت یک عیب کوچک هم داشت واون هم اینکه  من در نوشتن تنبل شدم.

بااجازه شما من هیچ وقت مشقام رومرتب نمی نوشتم.وخواهربزرگترم همیشه جورکش من بود.یک روزصبح قبل از رفتن به مدرسه یادم اومدکه مشقام روننوشتم وخواهربزگم هم بامن لج کرد ومشقام روننوشت ومن ناچاراخودم روزدم به مریضی .

یک ساعت بعدمعلممان دوتاازبچه محلهام روفرستاده بوددنبالم که برم مدرسه .وقتی که رفتم مدرسه متوجه شدم که ای دل غافل همه  همکلاسیهام می دونند که من مشقام روننوشتم.

بااجازه شما اون روز من یک گوشه کلاس نشستم ودرحالی که بچه های کلاس داشتندمن رومسخره می کردند مشقای عقب موندم رونوشتم.


پ.ن:الان هم که فارغ التحصیل شدم ومشغول به کار هنوزنتوانستم این نقیصه روبرطرف کنم.جالب اینجاست که درسط وسط نوشتن این مطلب صاحبکارمحترممان زنگ زدوپرسید:مهندس گزارشاتت روکامل کردی یانه؟ 

شماچی فکر می کنید؟

پ.ن بی ربط:خوبی که ازحدبگذردنادان خیال بدکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 21:40  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

طرح امداداس ام اسی

باتشکرازدوستان عزیزی که درراستای طرح امداداس ام اسی به دادمارسیدند.ما کماکان منتظرکمکهای بشردوستانه شماهستیم

پشت آن پنجره ی رو به افق
پشت دروازه تردید و خیال
لابلای تن عریانی بید
من در اندیشه ی آنم که تو را ، وقت دلتنگی خود دارم و بس

توسط:فــــاطــی

برای دوست داشتن دل لازم است نه دلیل      توسط:شکلات تلخ

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:59  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

درخواست کمک عاجزانه

 یک رقابت تنگاتنگ پیامکی بین من وخانمم اتفاق افتاده که تابه حال به نفع خانممه.

ایشون ازمحل منزل آخرین اس ام اس های عشقولانه اینترنتی را برای من اس ام اس می فر مایند وبنده هم باید دست به دامن کارگرها و...بشوم .

نظربه اینکه موضوع حیثیتی است لطفا به دادم برسید.

 


ازهمه دوستان خوب به خاطر اینکه فرصت نمی کنم به وبلاگشون سربزنم عذرخواهی می کنم.

بعدازتغییربزرگی که درزندگی شخصیم به وجودآمددرحال ایجادیک تغییربزرگ درکار وفعالیتهای اقتصادیم هستم.

به همین خاطرزیادفرصت سرزدن به اینترنت روندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 6:37  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

مقام معظم رهبری هنگام تولدگفت یاعلی

 آقای سعیدی (امام جمعه موقت قم)به نقل از مادرشهیدان زین الدین وبه نقل از خواهر ناتنی مقام معظم رهبری: «وقتی که مادر رهبر معظم انقلاب حامله شدند به رهبر عزیز، زمان ولادت رهبر انقلاب که رسید، در منزل به من یعنی خواهر آیت الله خامنه ای خواهر ناتنیشون گفتند برید سراغ قابله، گفت من رفتم سراغ قابله و قابله را آوردم منزل، حالا می خواد رهبر انقلاب متولد بشه. گفت ماها را از اطاق بیرون کردند قابله توی اطاق داشت زمینه تولد این فرزند جدید را فراهم کرد گفت یک مرتبه دیدم صدای قابله بلند شد که: "علی نگهدارت باشه" این تعبیره. گفت درو بازکردیم آمدیم تو گفتیم چی شد؟ گفت که این آقای یعنی مقام معظم رهبری وقتی که می خواست از بدن مادر خارج بشه گفت یا علی! » 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 6:37  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

مثنوي وقضيه‌ي كدو

خطيب نماز جمعه اين هفته‌ي تهران:

جنتي خطاب به  دشمنان گفت: برويد مثنوي را بخوانيد و قضيه‌ي كدو را فراموش نكنيد. خيال نكنيد هر كاري كه آن‌جا شد اين‌جا نيز انجام مي‌شود.


مولانا

عنوان داستان آنکه(آنچیزرا دیدولی کدوراندید) 

"داستان آن کنیزک که باخرخاتون شهوت میراند واوراچون بزوخروس آموخته بودشهوت راندن آدمیانه وکدوئی درقضیب خرمیکردتاازاندازه نگذرد،خاتون برآن وقوف یافت لکن دقیقه‌ی کدوراندیدکنیزک رابه بهانه براه کردجائی دوروباخرجمع شدبی کدوهلاک شدبه فضیحت،کنیزک  بیگاه بازآمدونوحه کردکه:

ای جانم وای

چشم روشنم

ک ی ردیدی کدوندیدی

ذکردیدی

آن دگرندیدی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 22:25  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

عشق خونگی

الان اگه بخوام دنیارودریک جمله خلاصه کنم اون یک جمله اینه:

چه حس قشنگیه عاشق شدن!!!!

عاشقها می فهندکه من چی میگم .اونهائی هم که نمی فهمند  بهتره بروندعاشق بشوند تابفهمند.


پ.ن:ذهنتون منحرف نشه.عشق من خیابونی نیست خونگیه!

می خواستم بگم برای عاشق شدن لازم نیست توی شهربگردی
می خواستم بگم که برای عاشق شدن لازم نیست راه دوری بریم
چرا اس ام اسهای عاشقونمون رابرای همسرمان که کنارمون نشسته نمی فرستیم

همین !!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 23:10  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  | 

سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهنی

سال گذشته مبارک !

انجمن عقب افتادگان ذهنی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:7  توسط پروفسوردکترمهندس دیوونه  |